خواهش خاکستری |
|
سر پناه خستگیام تویی کاش الان اغوش گرمت سر پناه خستگیم بود دو تا چشم پر از اندوه واسه دل شکستگیم بود آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه واسه چی خدا نخواسته من تو آغوش تو باشم قول میدم با داشتن تو هیچ غمی نداشته باشم همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه عشق تو بودن با تو دونیاز زندگیمه پرم از ترانه ی تو گرچه واژه ها حقیرن خوبه وقتی نیستی پیشم اونا دستامو می گیرن زار عشق منو هیچکس غیر مهتاب نمی دونه تنها شاهد واسه غصه ، گریه و تنهایم ، اونه وای اگر من این نبودم کاش می شد پرنده باشم تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم یه پرنده شم شبونه بکشم پر به خیالت برسم به لونه تو بگیرم سر زیر بالت زندگیم رنگ خدابود اگه تنها تورو داشتم اگه می شد واسه گریه رو شونت سر می گذاشتم دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 23:11 |+|
من بی وجود تو هیچم هیچ به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري برای با تو موندن تا همیشه دوستت دارم نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 23:15 |+|
روشنایی همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید
بازروشن میشود زود تنها فراموش مکن این حقیقتی است بارانی باید تا که رنگین کمانی بر آید ولیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود وگاه روزهایی در زحمت تا که از ما انسان هایی تواناتر بسازد خورشید دوباره خواهد درخشید زود خواهی دید کولین مک کارتی نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:5 |+|
نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:54 |+|
جوجو دستام از تو دوره اما، دلم از تودور نميشه دل من غير دل تو با دلي که جور نميشه اگه بين من و دستات، فاصله يه کوره راهه دنيايي که مهربونه، هميشه پيشم مي مونه من فقط مي خوام بگم که تويي تنها عشق پاکم مثل مريم پاک وساده ست، مثل مريم مهربونه سفرت به خير عزيزم، رفتي هر جا به سلامت نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 18:15 |+|
اجازه هست اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟ رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟ اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی ستاره ها اینو میگه که تو اقبال منی اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 19:48 |+|
عیدتون مبارک سلام به همه دوستان گلم سال نو رو به همتون تبریک میگم و براتون بهترین روزها رو در سال جدید آرزومندم ما هفت سین امسالمونو با لوگوی سایت گوگل که به سفارش ایرانیها ساخته شده می چینیم براتون بهترین آرزوها رو در سال جدید هدیه دارم نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 0:59 |+|
تو همه جونمی ی ی ی ی بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی می دونم خوب می دونی تو تار و پود ریشمی تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده من چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی توی این کابوس درد رویای مهربونمی می دونی با تو پرم از شعر و ستاره می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره می دونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره وقتی حتی تو پیشمی دلم برات تنگ می شه باز به عشق تو تو و لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز به جون خودت که بی تو از نفس سیر می شم نمی دونم چی می شه بدجوری گوشه گیر می شم ممنونم که بچه بازیهامو طاقت می کنی هر چقدر بد می شم تو نجابت می کنی هر کجای دنیا باشم با منی و در منی نگران حال و روزم بیشتر از خود منی نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 18:20 |+|
یه شوخی ساده دنیا دیگه مثل تو نداره نداره نمی تونه بیاره نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 17:50 |+|
نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 17:43 |+|
دفترم نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 17:19 |+|
پرستش چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم وخودت را نيز براي پرستش نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 16:52 |+|
صبر کردن و ادامه دادن عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 16:42 |+|
یاد تو پنجره خیالم را به سمت یاد تو می گشایم خاطره ات را مرور می کنم ، عشق را مرور می کنم ، تو را ای روشن تر از خورشید اگر عشق تو نبود عشق من چگونه ابدیت می یافت ، بی تو بهار جسارت جلوه کردن ندارد مهربونم برگردددددد حتما به وبلاگ زیبای دوست خوبم علیرضا جان سر بزنید نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 10:54 |+|
درس عشق یک چیز دیگه است نجوم نخوندم , ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم فيزيک نخوندم , ولي مي دونم « هر عملي را عکس العملي است » غير از عشق من به تو مي دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول و کالري و وات و... نيست زيست شناسي نخوندم , ولي مي دونم قلب همون دله که مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه شيمي نخوندم , ولي مي دونم اگه عشق نباشه ملکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بيا نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 8:41 |+|
انتظار
انتظار واژه اي ست غريب واژه اي كه شايد روزها و ماههاست كه با آن خوگرفته ام . چه سخت است انتظار و چه شيرين است انتظار كشيدن براي تو. صبح هنگام طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداي من خواهم ماند در انتظار تو چرا نوشتم لحظه هاي انتظارم را براي تو ، نمي دانم ؟ شايد كه روزي بخوانند بر توعشق مرا گريان نمي مانم ، خندانم ، براي ورودت اي عشق وقتي به ياد لحظه هاي با تو بودن مي افتم تمام وجودم را عشق فرا مي گيرد و در آن لحظه براي پايان رساندن واژه انتظار ، تو را از روياهايم بيرون مي كشم و در آغوش مي گيرم . مي دانم روزي خواهي آمد و دفترشعرم را با حضورت ماتم زده خواهي كرد ، زيرا دگرندارم واژه اي به نام انتظار به ياد و تقديم او باد نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 0:25 |+|
رويا هايت رو باور دارم
ايا ياري ات مي كند كه بداني تا چه مايه به تو ايمان دارم؟ وقتي دشواري پيش مي آيد ، به خاطر آور ، به خاطر آور كه كسي را داري كه همواره در كنار توست پا به پايت گام بر مي دارد ، خواه برنده باشي يا بازنده ، خواه شاد باشي يا غمگين آنقدر باورت دارم كه روز آفتابي فردا را باورت دارم نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 0:19 |+|
سلام سلام سلام
من بازم اومدم ، بابت این چند مدت واقعا شرمندتونم که به دلیل مشکلات ( یکی دوتا هم که نیست نتونستم مطلب آپ کنم اما از امروز قول می دم که با روند تازه ای که در وبلاگ نویسی در پیش گرفتم در خدمتتون باشم فقط از شما خواهش می کنم که با نظرات خودتون منو یاری کنید نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 5:10 |+|
اعتقاد ، اطمینان و امید این داستان زیبا وپر معنا برای اون دسته از دوستانم تو وبلاگ گذاشتم که با تمام اعتقادهایی که به خدای خودشون دارند بنا به دلیل شرایط و مشکلاتی که درگیرش هستند اعتقاد ، اطمینان و امیدشون نسبت به خداشون کم رنگ شده امیدوارم که خوندن این داستان بتونه کمکشون کنه The rope (طناب) داستان درباره کوهنوردی است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد ولی از همان جا که افتخار کار را برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب،بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بودوابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همان طور که از کوه بالا میرفت و چند قدم مانده بود به قله کوه که پایش لیز خورد واز کوه پرت شد ودر حالی که به سرعت سقوط می کردفقط لکه های سیاهی را مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش می آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک شده است ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بکشد «خدایا کمکم کن » ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد «از من چه می خواهی ؟» _ای خدا نجاتم بده! _ واقعاً باور داری که من می توانم نجات بدهم؟ _البته که باور دارم _اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن. یک لحظه سکوت و مرد تصمم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بودهو با دستهایش محکم طناب را گرفته بود و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت . وشما؟ چقدر به طنابتان وابسته اید؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟ در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید، هرگز نباید بگویید که شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است. هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست نگه داشته است. این هم یکی ازجملات زیبای دوست خوبم مصادق این موضوع : هر گاه خدا تو را به لبه ی پرتگاهی هدایت کرد به او اطمینان کن زیرا یا تو را از پشت میگیرد و یا به تو پرواز کردن یاد می دهد... نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 4:24 |+|
تولدددددددددد سلام به همه دوستان و خواننده های با احساس بلاگم که همیشه با حضور سبز اما خاکستریشون (بدون نظر جشن ما دعوتی نیست هر کی دوست داره می تونه تو جشن ما شرکت کنه نگران نباشید کم هزینه هم هست هدیه اش فقط یک نظر امروز تولد ۱ سالگی بلاگ منه نمی خوای تبریک بگیییییییییییییی وبلاگی که ازبدو تولدش هر روز به خودش می بالیده که خوانندهاش شماهستید شمایی که با هر با حضورو نظرای قشنگتون روز به روز به اون امید رشد و پیشرفت دادید از همتون ممنونم اللخصوص خواننده های و طرفدارای پر پا قرص وبلاگ با تشکر مدیریت بلاگ کوشا عالیانی نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 11:32 |+|
سلام بهونه من ...
ببین از اینور دنیا من برات نامه نوشتم . منی که برای وقتی دستات تو دستمِ یه بوسه از تو بستمه ... بلا ، نبینی چشماتو ، چشمات تموم هستم ، مردم هر چی می خوان بگن ، من عاشقم دوست دارمت ، میون خونه دلم فقط تو رو می ذارمت . نمیدونی این دل چقدر دلتنگه تو شده؟ آره همین تو که معنی دوست داشتن به من یاد دادی . میدونی که تو این چند روزی که باهات حرف نزدم این دل شده بود مثل تیکه سنگ که فقط نفس میکشه و این دل مگه جز انتظار راه دیگه ای داشت می دونی زندگی بدون کسی که دوستش داری چقدر سخته ؟ می دونی این فاصله ای که بین ما افتاده ، بازی روزگار اسمشو گذاشته سرنوشت چقدر سخته ؟ اصلاً تاحالا فکر کردن بینمون چندتا کوه هست ؟ چند تا دریا هست؟ هرچقدر باشه مهم نیست مهم اینه که با تمام وسعتش در برابر وسعت عشقمون هیچه ، هیچ از اون برکت وجود گلته اون وجودی که خدا میدونه چقدر از خواستهایش گذشت خدا میدونه چقدر عذاب کشید خدا میدونه چه سختی هایی سرعهد مون ، سر عشقمون رو تحمل کرده .... چه پیامدهایی رابه جون خریده ... چه حرفهایی که از این ، اون شنیده ، بازم پام وایستاده . آره هر وقت از این چیزا صحبت می کردیم می گفت آدما برای رسیدن به اون چیزایی که دوست دارن باید هر سختی رو تحمل کنن ... آخه گل من ، از خودم بارها پرسیدم که من ارزش این همه محبت و مهربونی های تورو دارم ... آخه من لایق و قابل این همه پاکی و صداقت هستم . تو انقدر گل و مهربونی که حتی تو این مدت به خاطر من نخواستی از خودت بگی ... اما می دونم تو این مدت به خاطر من چه شرایط سختی رو تحمل کردی میدونم چه قدر تحت فشار بودی ..... من میدونم ... من همه ای اینارو می دونم آرزوم اینه که فقط لیاقت تورو داشته باشم من خیلی خوشبختم تو این دنیا که بی وفایی حرفاول می زنه یکی مثل تو رو دارم . میدونم هیچی نمیگی همین که داغونتم همینه که عاشق ترم میکنه همینه که روز به روز دیوونه ترم میکنه ما حالا حالا خیلی سختیها رو باید تحمل کنیم که به هم برسیم خودت میدونی که الان چه حالی داریم خدایا میبینی؟خودم و خودت و خودش موندیم ما سه تا همین واسه ما از همه چی بالاتره که فقط با ما باشی ما دیگه چی میخواییم خدایا
نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 14:33 |+|
هر امدنی را رفتنی است
کاش که توی این روز قشنگ توروکنارم داشتم که وقتی یاد سختی های گذشته زندگیت میفتادی و دلتت می گرفت اشک توی چشمانت جمع می شد، سرت رو می ذاشتی روی شونم و راحت گریه می کردی، کاش تورو کنارم داشتم که شادی هاموب تو قسمت می کردم، وقتی که توهم شاد بودی و خنده روی لبت بود از شادی تو لذت می بردم، وتو رو در آغوش می گرفتم و به لب هایت بوسه می زدم
نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 14:11 |+|
مادر دوستت دارم
روزمادر رو به همه مادرا دوست داشتنی روی زمین مخصوصاً مادر خودم تبریک می گم و نمی تونم جمله ای بگم یا کاری بکنم که زحمت های بی دریغ اونا رو جبران کنه فقط می گم مادر دوستت دارم که این کلمه دوست داشتن کلمه حقیری است در بیان علاقه من نسبت به تو
نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 16:20 |+|
به همین قانع هستم تا وقتی که بییایی آتش عشق تو در سینه نهفتن تا کی؟ همه شب از غم هجر تو نخفتن تا کی؟ طعنه ز اغیار تو ای یار شنفتن تا کی؟ روی نادیده و اوصاف تو گفتن تا کی؟ چهره بگشای که رخسار تو دیدن دارد سخن از لعل تو ای دوست شنیدن دارد جان به لب آمده از دوریت ای دوست چشم شب و روز به سویت ای دوست خاطر ما ز فراق تو پریشان تا چند؟ دوستان از غم تو بی سروسامان تا چند؟؟؟ از همتون عذر خواهی می کنم بابت این جمله که دومین باره تو بلاگم آپ می کنم «آخه دوری از کسی که همه چیزتت خیلی سخته» گر چه اين جا نيستي هر جا مي روم يا هر كاري مي كنم صورت تو را در خيال مي بينم و دلم برايت تنگ مي شود دلم براي همه چيز گفتن با تو تنگ مي شود دلم براي همه چيز نشان دادن به تو تنگ مي شود دلم براي هيجاني كه با هم داشتيم تنگ مي شود دلتنگي براي تو را دوست ندارم احساس سرد و تنهايي است كاش مي توانستم با تو باشم همين حالا تا گرماي عشق ما برف هاي زمستان را اب كند اما چون نميتوانم همين حالا با تو باشم ناچارم به روياي زماني كه با هم خواهيم بود قانع باشم نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 16:19 |+|
مَنو، توُ، خیابون ، سه تایی زیر بارون ن ن ن ن انگار همین ترانه رو می خوندیم اسم تو بود رو لب من قلبا با هم یکی بود تنها موندم ، حالا تو بارون ن ن ن ن از تو خوندم ، تو خیابون تو بارون ن ن ن ن در شب بی ستاره ، تنها شدم دوباره چشمای من چشماتو رو کم می یاره منو ترانه ی تو ، دلو بهانه ی تو، بی تو دلم ی دل خوشی نداره اسم تو بود رو لب من قلبا با هم یکی بود تنها موندم ، حالا تو بارون ن ن ن ن از تو خوندم ، تو خیابون تو بارون ن ن ن ن نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 20:7 |+|
تقدیم به به عزیزترینم
نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 15:54 |+|
برای اولین بار که دیدمش می ترسیدم باهاش صحبت کنم وقتی که باهاش صحبت کردم می ترسیدم دستشو بگیرم وقتی دستشو گرفتم ترسیدم عاشقش بشم حالا که عاشقشم می ترسم از دست بدمش « عزیزی گفته بود شعر و احساسات چه ربطی داره به رشته شما ؟ در جواب این دوست باید بگم که احساسات آدما به رشته وزمینه فعالیتشون مربوط نمیشه و قابل توجه اینه که طبع شعر و احساسات بروبچه های فنی مهندسی و علوم پایه خیلی بیشتر ازبچه های ادبیات است که دم از شعرو شاعری می زنند نظر یادتون نره
مي خوام حسابي بري تو نخ اين يه بيت شعر كه به تنهايي خودش گوياي همه چيزه: گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلي صبر كن پيدا شود گوهر شناس قابلي خب نظرت چيه؟ به قولي: و گه گاه دو خط شعر كه خود ناچيز است و گوياي همه چيز.
تو یک جا خوندم که دخترها و خانمها باید تا حدودی مغرور باشند تا با غرورشون این اجازه روبه هر کسی ندهند که به هر چشمی دوست داره به آنها نگاه کنه اما .... غرورت را به خاطر دل کسي که دوستش داري بشکن ولي هيچ وقت دل کسي را که دوستش داري به خاطر غرورت نشکن
اي كاش به دل كسي پا نمي گذاشتيم و كسي به دلمون پا نمي گذاشت اي كاش اگر كسي به دلمون پا گذاشت ديگه دلمون رو تنها نمي ذاشت اي كاش اگه يه روز دلمون رو تنها گذاشت رد پا هاشو روي دلمون جا نمي گذاشت
خيلي ها از خيلي چيزها هميشه در حال شکايتن.ولی در هر حال خدا رو از یاد نبرو فقط بگوخدا را شكرو ببين اگه اين طوری زندگي کني چه بهشتي داری خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را ميشنوم. اين يعني او زنده و سالم در کنار من خوابيده است خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است. اين يعني او در خانه است ودر خيابانها پرسه نمي زندخدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني به ياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم خدارا شکر که خريد هدايای سال نو جيبم را خالي ميکند. اين يعني عزيزاني دارم که ميتوانم برايشان هديه بخرم
نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 15:53 |+|
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 15:1 |+|
گل سرخ مي خواستم براي از دست دادنش گريه كنم نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:40 |+|
بگذار فقط با تو باشم
بگذار كسي باشم كه با تو در كوهها گام بر مي دارم بگذار كسي باشم كه با تو در گلزار گل مي چيند بگذار كسي باشم كه احساس درون با او مي گويي بگذار كسي باشم كه بي دغدغه با او سخن مي گويي بگذار كسي باشم كه در غم بسوي او مي آيي بگذار كسي باشم كه در شادي با او مي خندي بگذار كسي باشم كه به او عشق مي ورزي نوشته شده توسط کوشا عالیانی تاریخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 18:46 |+|
|